پژوهش جدیدی نشان میدهد کودکانی که در مناطقی با نابرابری درآمد بالا زندگی میکنند، حتی آنها که برخوردارترند، تغییراتی در ساختار مغزشان ایجاد میشود که مشکلات سلامت روان آن در آینده نیز باقی میماند. اما چرا و چگونه کودکان برخوردار نیز در معرض خطرند؟! شناخت جایمند چارچوب مفهومی مناسبی در تبیین چنین پدیدههایی است.
این پژوهش که توسط پژوهشگران کالج کینگ لندن، دانشگاه هاروارد و دانشگاه یورک انجام شده، دادههای بیش از ۸۰۰۰ کودک ۹ تا ۱۰ ساله در ۱۷ ایالت آمریکا را تحلیل کرده است.
پژوهشگران با استفاده از اسکنهای امآرآی، ضخامت، مساحت، و حجم نواحی خاصی از مغز کودکان را بررسی کرده و متوجه شدند کودکانی که در ایالتهایی با ضریب جینی بالاتر (شاخص نابرابری درآمد) زندگی میکنند، ضخامت قشری کمتری در نواحی از مغز دارند که با پردازش اجتماعی و عاطفی مرتبط است. این نواحی مغز در تنظیم هیجانات، مدیریت استرس و تعاملات اجتماعی نقش دارند. یعنی اختلال در رشد این نواحی میتواند خطر ابتلا به افسردگی، اضطراب و سایر مشکلات روانی را در دوران نوجوانی و بزرگسالی افزایش دهد.
نکته بسیار مهم مقاله، که پژوهش کنونی را از سایر پژوهشهای مشابه متمایز میکند، این است که تأثیر نابرابری درآمد بر مغز، فراتر از فقر فردی عمل میکند و حتی کودکانی که از خانوادههای مرفه در مناطقی با نابرابری بالا هستند نیز این تغییرات مغزی را نشان میدهند. این موضوع بیانگر آن است که عوامل محیطی گستردهتری مانند کمبود انسجام اجتماعی، افزایش استرس در جامعه و کاهش دسترسی به منابع عمومی، بر رشد مغز همه کودکان در آن محیط تأثیر میگذارد.
در توضیح چرایی باید به سراغ نظریهی شناخت 4E رفت؛ و در مقابل، این پژوهش مثال بسیار خوبی است برای درک بهتر این نظریه.
تحلیل بر اساس نظریه شناخت 4E
نظریهی شناخت 4E، شناخت را بدنمند، جایمند، کنشمند و گسترشیافته میداند.
شناخت جایمند، یعنی اینکه شناخت در بستر محیطی، اجتماعی و فرهنگی فرد ریشه دارد. یافتههای این مقاله نشان داد که چگونه محیط اجتماعی-اقتصادی با نابرابری درآمد به طور مستقیم بر ساختار بیولوژیکی مغز، که مهمترین بستر شناخت در بدن است، تأثیر میگذارد. مغز در انزوا رشد نمیکند، بلکه در تعامل دائم با محیط اطراف شکل میگیرد. نابرابری درآمد به عنوان یکی از ویژگیهای برجسته محیطی بر مسیر رشد عصبی همهی کودکانی که در آن محیط زندگی میکنند اثر میگذارد.
شناخت بدنمند، یعنی اینکه شناخت تنها محصول فعالیتهای ذهنی نیست، بلکه به شدت تحت تأثیر بدن و تجربیات جسمانی ما قرار دارد. استرس مزمن ناشی از زندگی در محیط با نابرابری بالا، چه به دلیل فقر مستقیم باشد و چه به دلیل فشارهای اجتماعی گستردهتر، تجربهای بدنمند است. این استرس منجر به تغییرات فیزیولوژیکی در بدن، از جمله تغییر در هورمونهای استرس میشود که به نوبهی خود میتواند بر رشد و ساختار مغز تأثیر بگذارد.
شناخت کنشمند، به نقش فعال فرد در ساختن شناخت خود از طریق تعامل با محیط تأکید دارد. در محیطی با نابرابری بالا، فرصتها برای تعاملات اجتماعی مثبت و سازنده محدودتر میشود و این محدودیت در «عمل» و تعامل، به نوبهی خود، رشد نواحی مغزی مرتبط با مهارتهای اجتماعی و عاطفی را تحت تأثیر قرار میدهد. کودک از طریق تعاملات و کنشهای خود در محیط، شناخت خود را شکل میدهد و کیفیت این تعاملات متأثر از ساختار اجتماعی-اقتصادی است.
مطابق شناخت گسترشیافته، ابزارها و منابع فرهنگی و آموزشی، مانند مدارس و پارکها با امکانات امن برای بازی، که شناخت فرد را گسترش میدهند، در جوامع با نابرابری بالا به طور نامتوازن توزیع شدهاند. این توزیع نابرابر منابع، فرصتهای کودکان برای گسترش تواناییهای شناختی خود را محدود میکند که در سطح عصبی نیز منعکس میشود.
اگر میپذیریم که فراتر از ایدئولوژیهای سیاسی و اقتصادی راست و چپ، و صرفاً بر اساس شواهد باید حکمرانی کرد، این پژوهش شواهد بسیار محکمی ارائه میدهد که نابرابری درآمد یک عامل محیطی با اثرات منفی بر رشد مغز کودکان، و بنابراین بر اتمسفر شکوفایی کل جامعه است که اثرات آن به آینده نیز تسری پیدا میکند. تحلیل از منظر نظریه شناخت بدنمند، جایمند، کنشمند و گسترشیافته نشان میدهد که این تأثیرات انتزاعی نیستند، بلکه با قرار گرفتن کودک در محیط اجتماعی خاص، بدنمند شدن استرسهای آن محیط، محدود شدن کنشها و تعاملات سازنده و دسترسی نابرابر به منابعی که شناخت را گسترش میدهند، به طور مستقیم بر ساختار مغز تأثیر میگذارند.
این یافتهها اهمیت سیاستگذاریهایی را که به دنبال کاهش نابرابریهای اقتصادی برای سلامت و رشد شناختی نسل آینده هستند، برجسته میسازد.
علم را مبنای سیاستگذاری قرار دهیم.
جناب آقای دکتر هادی صمدی